تبليغاتX
خش خش حضور
عکاسی
 آهاي خوش‌گل عاشق!

دشت شقايق‌ها/ پنج‌شنبه 25 تير 1388

|+| نوشته شده توسط الهام در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388  |
 وهم

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 صلح

پ.ن: دست‌هاي اين مردم خالي بود، خالي...

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 حق‌خواهي

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 ما پيروزيم؟

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 اعترافات

«يك: دوستان فراموش كرده‌اند تا چند روز پيش در نزديك‌ترين روزنامه به دولت ( و.ا )مشغول قلم‌زني بوده‌اند تا اينكه اخراج شدند... دو: اگر قرار باشد هر كداممان جيره‌مان قطع شود بياييم و داد و قال راه بياندازيم ، قطع شدنش را سر اشخاص ديگر بزنيم كه نمي‌شود. همه‌مان به نوعي جيره‌خواريم... سه: يك طرفه قضاوت نكردن و تهمت زدن نيز از آيات خداوند متعال است. چهار: در ضمن شما حواست به اين يكي كارت باشد كه به خاطر سهل‌انگاري دوباره از دستش ندهي ... حواست به اين و آن نباشد. كار خوبي نيست. پنج: به اميد روزي كه جيره‌هايمان نزد خداوند قطع نشود.»

درباره مطلب قبلي، برايم اين‌طور كامنت گذاشته. حق با اوست و من اين‌قدر شجاع هستم كه به اشتباهاتم اعتراف كنم.

اعتراف مي‌كنم كه براي روزنامه دولتي كار كردم. قبلا هم اعتراف كردم. نخوانده بوديد؟ اعتراف مي‌كنم كه به‌خاطر معرفي يك كتاب از يك نويسنده ترك، از روزنامه دولتي اخراج شدم. (قبلا هم گفتم، وقتي اوضاع مطبوعات اين‌شكلي است، اخراج معني ندارد) اعتراف مي‌كنم كه فكر مي‌كردم مي‌توانم در روزنامه‌اي كار كنم كه با احساس من، اعتقادهاي من و آن‌چه «اخلاق» مي‌نامش، مغاير است. اما اشتباه كردم. در اين شرايط فكر مي‌كنم كه نبايد اين‌طور باشد. فكرم را به كسي تحميل نمي‌كنم.

اعتراف مي‌كنم كه  من هم تندرو مي‌شوم درست مثل همه اين‌هايي كه در خيابان‌ها مردم را مي‌زنند. اعتراف مي‌كنم كه اشتباه مي‌كنم مثل همه آدم‌ها. هيچ‌وقت نگفتم معصومم. گفتم؟

اعتراف مي‌كنم كه نفسم از جاي گرم بلند مي‌شود گاهي. اين روزها زياد بهش فكر مي‌كنم. به ا‌ين‌كه من يك زنم و به‌خاطر اين زن بودن، مجبور نيستم كار كنم. (كاش مي‌شد كار نكنم، توي خانه كباب‌ديگي بپزم و دوازده تا بچه بزرگ كنم و جوراب‌هاي بوگندوي شوهرم را بشويم. عق!) به‌خاطر اين زن بودن مورد حمايت پدرم هستم و اگر نبود، مورد حمايت شوهر. اعتراف مي‌كنم كه خوشبخت‌تر از آنم كه دستم جلو يك مرد دراز شود، چون مادرم هست و من كه عمرا از بابا كمك نمي‌خواهم، از مامان (اگرچه خيلي سختم است، از يك معلم بازنشسته به من روا نيست) ولي مي‌توانم كمك بخواهم.

اعتراف مي‌كنم كه مردهاي همكار را فراموش كردم و خيلي‌هاي ديگر را. مردها نه زايمان دارند نه ... نه ... اما به جرم مرد بودن، مجبورند به روي پاي خود ايستادن، به حمايت از زن و بچه، حمايت از خواهر و مادر. و من كه تندم و رك، فراموش كردم.

اعتراف مي‌كنم كه من هم يك ترسو هستم. اعتراف مي‌كنم كه از وقتي هلم دادند در هيچ راه‌پيمايي شركت نكردم. هنوز موقع عبور خودرو از روي دست‌اندازها و سرعت‌گيرها درد دارم. اما اعتراف مي‌كنم كه مي‌توانستم سهم بيشتري داشته باشم.

اعتراف مي‌كنم كه فراموش كردم ما همه جيره‌خوريم. راست گفتي، دوست من! من تند رفتم.

پ.ن: مخاطب گرامي، قرار بود اين‌جا فقط عكس بگذارم، نه اين‌كه حرف بزنم. به‌خاطر حرافي‌ام ببخشيد.

|+| نوشته شده توسط الهام در دوشنبه هشتم تیر 1388  |
 
 
بالا